آینه عشق
نمي توانيم گذشته را تغيير دهيم we cannot change the past غریبه بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم گرچه میدانم كه عمری در غریبی نگو که خونه قلبت مال من بوده وهست حیف اون قلب غریبم که به پای تو نشست برو چشمای سیاهت غمو یادم میاره تو چشات عشقتو دیدم حالا آتیشه تنم اونی که قلب منو روی هوس برده تویی همه حرفا رو نگفتی تو ریا رو بلدی دل من از همه حرفای دلت خالی شده عاشقم کردی و سیب دلمو چیده بودی برو با عشق دروغت نگو با من میمونی مثه اون چشمای نازت پر از رنگ سیاس تویی که سنگی قلبت مثه یه شهر شلوغ دلی که ساده شد و گول نگاه تو روخورد
تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپرد
و لغزشهاي گذشته را توشه راه خرد سازيم
نمي توانيم آينده را پيش بيني کنيم
تنها بايد اميدوار باشيم
و خواهان بهترين و هر آنچه نيکوست
و باور کنيم که چنين خواهد شد
مي توان روزي را زندگي کرد
دم را غنيمت شمريم
و همواره در جستجو, تا بهتر و نيکوتر باشيم
we just need to keep
the good memories
and acquire wisdom
from the mistakes we,ve made
we cannot predict the future
we just need to hope and pray
for the best and what is right
and belive that,s how it will be
we can live a day at a time
enjoyeing the present
and always seeking to become
رودخانه به تو " آشنایی" هدیه می داد،
تو از صدای موج گله مند بودی
زلالی آب " عشق " را به تو هدیه نی بخشید،
تو کورمال کورمال به دنبال عشق می گشتی
" لحظات " هدیه ای بودند در کف دستانت،
و تو به تنهایی ات پناه می بردی!
غریبه
رود همیشه همان رود نمی ماند
تا آشنایی هدیه دهد
و
عشق همیشه در زلالی آب به پایت ریخته نمی شود
آه غریبه
این گونه پریشان دنبال چه می گردی، گرد خود؟
به رود بنگر!
به زندگی
و
به کف دستانت
و از خود بپرس
از که به که پناه می برم، جایی که زیستن در ژرفای
" یک دم" نهفته است؟
زیستم . مثل رودی بستر این خاك را طی كرده ام . تا بفهمم عاقبت در
جستجوی چیستم . در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق . لب شكست از
خشكی اما همچنان می ایستم . دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود .گرچه
اینجا هستم اما در حقیقت نیستم . ای فریماه شب تار یاریم كن تا بدانم سایه
گمگشته ای از كیستم
عاشقم نیستی دلم حرفاتو باور نداره
آره تو چشمای نازت اونی که مرده منم
آره آتیشه تنم اون که برام مرده تویی
نگو از روی هوس قلبمو خنجر نزدی
نگو هر ثانیه بی من واسه تو سالی شده
آره با اون همه حرفا دلو دزدیده بودی
توی دنیای سیاهم نگو روشن میمونی
آره اون عشق دروغت پر از رنگ و ریاس
پر از رنگ سیاه و پر از حرف دروغ
آره تو شهر شلوغت دل من گم شد و مرد
به ياد سروهاي سبز و عاشق نشستم گريه کردم
تا شقايق صدايم يک نيستان بي قراري غروب و حسرت و چشم انتظاري به يادت اي عزيز نازنينم!!!!!
شبي تنها و خاکستر نشينم از آن آتش که شب را شعله ور کرد
چه بر جا مانده جز خاکستر سرد شکفته ياد گل در گريه هايم پر از حرفم اگر چه بي صدايم
به سوگت اي چراغ خانه ي دل چو کولي مي روم ،
منزل به منزل که تا شايد ز تو يابم نشانه ز تو
اي شاعر هر چه ترانه تو را مي پرسم از اندوه مهتاب که مي گريد
به روي بستر آب تمام چشم را من جستجويم مگر يابم تو را در روبرويم........
![]()
| RASOOL ABASI |





