آینه عشق
بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم گرچه میدانم كه عمری در غریبی
زیستم . مثل رودی بستر این خاك را طی كرده ام . تا بفهمم عاقبت در
جستجوی چیستم . در عبور از لحظه ها بر روی پای اشتیاق . لب شكست از
خشكی اما همچنان می ایستم . دستهایت برگهای عمر سبزم را ربود .گرچه
اینجا هستم اما در حقیقت نیستم . ای فریماه شب تار یاریم كن تا بدانم سایه
گمگشته ای از كیستم نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت
1 بعد از ظهر توسط رسول | |
| RASOOL ABASI |



